میترسم... خیلی زیاد... یه واهمهی بزرگ و مبهم تموم وجودم رو گرفته، با حدود نامشخص و poor-differentiated!!! حتی نمیدونم دقیقاً دلیلش چیه...
تو بیمارستان استاد مجبورم کرد ماسک بزنم تا بقیه سرما نخورن... ازش ممنونم... چون باعث شد تلاشم برای حفظ اون نقاب همیشگی لعنتی کم بشه و به سادگی همه فکر کنن که تو فاز مانیک به سر میبرم! حتی تو ازم پرسیدی حالم چطوره و من گفتم خوب... یا تو زیادی خسته بودی یا من تو مخفیکاری حرفهای شدم...
از سرما فرار میکنم و میخزم تو ماشین که اونم سرده... دور میزنم و برمیگردم به خونهای که بهش عادت ندارم... به چراغهایی که زیر پام روشنه، به ماشینهایی که میرن و میان، به تمام خونههای پیش رو و هواپیماهایی که گاهی در دور دست عبور میکنن عادت ندارم...
من همیشه از پنجره درخت میدیدم، از پنجره صدای گنجشک و گربه میشنیدم، از پنجره درختهای سفیدپوش که شاخههاشون زیر برف خم شده بود رو میدیدم... اینجا راحته... شاید خیلی راحتتر... اما برای روزهای دمغی، برای افسردگیهای گاه به گاه، برای پناه بردن به بوی آشنای همیشگی جایی نداره... اینجا از نزدیک ترین درخت خیلی فاصله داره...
نمیدونم... شاید باید عادت کنم و به زودی کنجی برای تنهایی و خلوتم درست کنم...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:25  توسط آهوی محتضر
|
دو سرباز در بالاترین ورودی یوسف آباد سه گزینه بهم دادند:
1. ماشینم را پارک کنم.
2. دور بزنم.
3. جریمه بشوم.
من دور زدم... رفتم شهر کتاب 5 هزار و اندی خودکار و جوهر و اینها خریدم... هنوز 2 ساعت تا 7 مانده بود... رفتم پردیس سینمایی پارک ملت، فقط یک فیلم بود که آن موقع شروع میشد!: زندگی شیرین...
الان که رسیدم خانه، دارم فکر می کنم این 10 هزار تومنی که در این 3 ساعت خرج کردم را کف دست سربازه میگذاشتم و یک گزینه ی 4 خلق میکردم!!
پینوشت: داشتم دنبال یک عکس خوب از یوسفآباد میگشتم... تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که گویا «رضایا» ساکن یوسفآباد است!!! واقعاً عجب سعادتی!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:43  توسط آهوی محتضر
|
گاهی بین درون و بیرونم سرگردان میمانم... بیرونی که نیمی از آن را باید از تو مخفی نگه دارم؛ و درونی که هنوز آنقدر در اختیار توست که گاه میترساندم...
خوب میدانی... میتوانم با پوستهی بیرونیام بجنگم... میدانی که برای تو که باشد، با دنیا که هیچ، با خودم هم به جنگ برمیخیزم... اما عزیز دل، وقتهایی که مرا به ایستادگی در برابر دنیا وامیداری، دنیا از شرم آب میشود و آنوقت، مبارزه کار سختی نیست...
پینوشت: دیگر بیم ندارم از قضاوتها... هر روز روز تازهایست برای دانستن اینکه بسیاری از آدمها آنقدر که فکر میکردی نمیارزند...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:9  توسط آهوی محتضر
|